مدیرالنفیسه

  • خانه 
  • In the name of Allah the merciful and the compassionate 
  • تماس  
  • ورود 

این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.

28 آبان 1397 توسط مدیر النفیسه

در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از‌ ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.

کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش “خنگ ” می نامید نیست.

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

✅ بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی …
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.

انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .

نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.

1542643077764282.jpg

 نظر دهید »

انسانهای متمدن و رشد یافته و بزرگ، همه چیزشان خاص و متفاوت است، حتی شروط ضمن عقدشان.

27 آبان 1397 توسط مدیر النفیسه

انسانهای متمدن و رشد یافته و بزرگ، همه چیزشان خاص و متفاوت است، حتی شروط ضمن عقدشان.
آنها به خیلی از چیزهایی که دغدغه خیلی هاست اصلن فکر نمی‌کنند

بزرگ فکر کنیم!

1542567855photo_2018-11-18_22-31-55.jpg

 نظر دهید »

این "یک ساعت" آقایان را قضاوت نکنید!

27 آبان 1397 توسط مدیر النفیسه

#همسرانه

?یک ساعت طلایی

?این “یک ساعت” آقایان را قضاوت نکنید!

? اگر مرد دیر به خانه آمد، اخمو بود
شُل سلام کرد، خرید یادش رفته بود اشتباه است که فکر کنید او بی‌ملاحظه است!

? اشتباه است که شما نیز اخم کنید یا جواب سلام ندهید.
‌ درست این است که به خودتان بگویید:
خسته‌ است…

? این “یک ساعت” اگر بدون قضاوت زبانی و رفتاری با گفتن خسته نباشید و “لبخند و روی گشاده” با موفقیت پشت سر بگذارید یک مدال طلایی از همسرتان دریافت خواهید کرد.

درخشش این “مدال طلایی” را در کل زندگی خود خواهید دید!

 نظر دهید »

مردان نمی‌توانند در یک زمان هم حرف بزنند، هم احساس کنند و هم فکر کنند

27 آبان 1397 توسط مدیر النفیسه

#همسرانه
مردان نمی‌توانند در یک زمان هم حرف بزنند، هم احساس کنند و هم فکر کنند. ولی زنان هر سه فعالیت را می توانند همزمان با هم داشته باشند.
از این رو، اگر زنی را به صحبت کردن وادار کنید، علاوه بر حرف زدن، احساس صمیمیت می‌کند و همزمان فکر می‌کند.
مغز زن برای کارهای متفاوت در آن واحد شکل می گیرد و می‌تواند چند کار متفاوت انجام دهد.

1542528989photo_2018-11-18_11-40-03.jpg

 نظر دهید »

نشانی دکترم را به شما می دهم

27 آبان 1397 توسط مدیر النفیسه

? نشانی دکترم را به شما می دهم

ما که دماغمان را عمل نکردیم و گونه نکاشتیم ، ما که خط لب نداشتیم و مژه مصنوعی نداشتیم، ما که موی بلوند و قد بلند نداشتیم، ما که چشم هایمان رنگی نبود ؛ رفتیم و کتاب خواندیم ؛ و با هر کتابی که خواندیم ، دیدیم که زیباتر شدیم ، آنقدر که هر بار که در آینه نگاه کردیم ، گفتیم : خوب شد خدا ما را آفرید وگرنه جهان چیزی از زیبایی کم داشت.

می دانی آن جراح که هر روز ما را زیباتر می کند ، اسمش چیست؟ اسمش« کتاب» است.
چاقویش درد ندارد ، اما همه اش درمان است.
هزینه اش هم هر قدر که باشد به این زیبایی می ارزد.
من نشانی مطب این پزشک را به همه زنان می دهم:
به اولین کتابفروشی که رسیدید ، بی وقت قبلی داخل شوید، آن طبیب مشفق ،آنجا نشسته است، منتظر شماست.

????
✍️#عرفان_نظرآهاری

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 209
  • 210
  • 211
  • ...
  • 212
  • ...
  • 213
  • 214
  • 215
  • ...
  • 216
  • ...
  • 217
  • 218
  • 219
  • ...
  • 1269
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 <   >
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

مدیرالنفیسه

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • ابزار کاربردی
  • اجتماعی
  • احکام
  • امام خمینی
  • امام زمان (عج)
  • امام شهید
  • ایام مذهبی و ملی و مناسبتی
  • ایت الله خامنه ای
  • بارداری
  • بدون موضوع
    • نهج البلاغه
  • بهداشتی
  • تاریخی
  • تاریخی
  • تربیت کودک
  • تربیتی
  • تغذیه
  • جنگ
  • حدیث
    • تربیتی
  • حدیث
  • حکایت
  • خانه داری
  • خانواده
  • خانواده
  • سیاسی
  • سیره وسخنان بزرگان
  • شبهات
  • شهدا
  • طنز
  • طنز
  • عصر بخیر
  • فن بیان
  • قائد شهیدمان
  • قانون
  • قرآن
  • متن ادبی
  • مقام معظم رهبری
  • نشر کتاب
  • همسرانه
  • یک صفحه کتاب

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

کاربران آنلاین

رتبه

    • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
    • تماس