حمله خانم بازیگر به تقلید عجیب دختران ایرانی
حمله خانم بازیگر به تقلید عجیب دختران ایرانی
حمله خانم بازیگر به تقلید عجیب دختران ایرانی
#پندانه
به شنیدن داستانهای موفقیت این و آن و اینکه چطور اتفاق افتادهاند، بسنده نکنید.
آغازگر داستان خود باشید و به آن واقعیت ببخشید.
تغییرات باورنکردنی درست زمانی اتفاق میافتند که شما کنترل امور را به دست بگیرید.
اگر خواهان آن هستید که قدمهای بلندی در زندگی بردارید،
بایستی مسیر را شفاف سازید و اتلاف وقتها و اموری که شما را
از اصل مسئله دور میکنند را کاهش دهید و به چیزهایی چنگ بزنید که به شما بال پرواز میدهند.
بهترین آرزوها و بزرگترین اهدافتان را با تمام وجود بخواهید و برایشان “هر روز ” زمان بگذارید.
#پندانه
خدایا چرا من ؟!!!
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:…
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند..
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی…
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که “خدایا چرا من؟”
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟”
#پندانه
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﻭﺻﯿﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﮑﻦ :
ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻣﮕﻮ،
ﺑﺎ ﻧﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻧﮑﻦ
ﻭ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﮐﻢ ﻋﻘﻞ ﺭﻓﯿﻖ ﻧﺸﻮ…
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﺻﯿﺘﯽ ﮐﺮﺩﻩ؟
ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩش گفت : ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﻪ.؟
ﻫﻢ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺖ، ﻫﻢ ﻗﺮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﮐﻢ ﻋﻘﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪ.!
ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ، ﻣﺮﺩ ﻓﻮﺭﯼ ﺭﻓﺖ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺧﻮﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻻﺷﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩ.!
ﺯﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﺧﻮﻥ ﻫﺎ ﻣﺎﻝ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﻡ، ﺍﻭ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﭼﻮﻥ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺯ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯼ.!
ﺯﻥ ﺗﺎ ﺍﺳﻢ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪ، ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ : ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﻡ ﺑﺮﺳﯿﺪ.! ﺷﻮﻫﺮﻡ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ، ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﺪ.!
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻫ ﺒﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﮐﺪﺧﺪﺍﯼ ﺩﻩ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻋﻘﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺭﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺒﺮﺩ.
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﻮﮐﯿﺴﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻧﺪ، ﻣﺮﺩ ﻧﻮﮐﯿﺴﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺧﺒﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ، ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺗﻮ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﺸﻮﯼ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﻭﺩ.!
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﻣﺮﺩ، ﺣﮑﻤﺖ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﺭﺍ ﺩﺍﻧﺴﺖ، ﺳﭙﺲ ﻻﺷﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺻﻞ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪ.!
#همسرانه
نگذارید قهرهایتان طولانی شود
نگذارید بغضها طوفان شود
هر چقدر هم که صدایتان بالا رفت
اخمتان درهم شد
با حرفی، آغوشی، نگاهی
یک نقطه پایان بگذارید،
ادامه دادن یعنی غرور…