قهــــــــــر زنان را جــــــــــدی بگیـــــرید ...
قهــــــــــر زنان را جــــــــــدی بگیـــــرید …
زن ها داد و بیــــــــــداد نمیڪنند فقط قهــــــــــر میڪنند …

قهــــــــــر زنان را جــــــــــدی بگیـــــرید …
زن ها داد و بیــــــــــداد نمیڪنند فقط قهــــــــــر میڪنند …

اگر مردی توقع دارد بانویش یک فرشته در زندگی اش باشد،
ابتدا باید یک بهشت برایش فراهم کند
فرشته ها در جهنم زندگی نمی کنند …

درد و دل با کودکان میتواند سلامت روانی آنها را دچار مشکل کند
روانشناسان در سال های قبل با دخترانی مواجه شدند که رفتارشان شبیه کسانی بود که در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته بودند در حالی که هیچ تجاوزی صورت نگرفته بود! بعدها نتایج نشان داد تمام این دختران در کودکی سنگ صبور مادرانشان بودند و مشکلات برای آنها مطرح میشد بدون اینکه کاری از دستش برآید و بتوانند کمکی کنند
با فرزندتان درددل نکنید!
غولی که بین ما بود
بحثها و دعواها مثل غول کوچکی که هستند که زمان را میخورند و بزرگتر میشوند؛ یعنی همیشه یک دعوای کوچک شروع میشود و کش میآید و کش میآید و بزرگ و بزرگتر میشود. شاید اگر همان موقع حلش کنیم، بعدتر حل کردنش اینقدر سخت نشود.
همسر من خانوادهٔ بزرگی دارد که آنها هم خیلی اهل مهمانی و جمع شدن هستند. هر هفته جمعه صبح مهمانی صبحانه به صرف حلیم در خانهٔ مادر همسرم برپاست که انصافاً همه تلاششان را میکنند تا به این مهمانی بیایند. آنقدر این خانواده خونگرم هستند که واقعاً در مهمانی به همه خوش میگذرد. ما هم تا جای ممکن همهٔ مهمانیها را میرفتیم. اما چند وقتی هست که من دلم نمیخواهد جمعه هم صبح زود بیدار شوم. وقتی جمعهها خوب نمیخوابم انگار خستگی تمام هفته در بدنم میماند. نرفتن ما به این مهمانی برای همسرم قابل پذیرش نیست. راستش اگر طولانیمدت نرویم هم مادر همسرم ناراحت میشود و فکر میکند از او ناراحتی به دل داریم. همین موضوع به ظاهر ساده باعث یک دعوای بزرگ بین ما شد. من پنجشنبه به او گفتم که فردا به مهمانی نمیآیم و او هم ناراحت شد و حرفی نزد. شب به مادرش گفت فردا باید برود سرکار و باز هم ما با یکدیگر حرف نزدیم. این موضوع همینطور ماند و ماند و ماند. تا اینکه امروز با ناراحتی به من گفت: «اگه از خانوادهم خوشت نمیاد، چرا باهام ازدواج کردی؟» من هیچ مشکلی با خانوادهاش نداشتم. اما من هم مهمانیها را بهانه کردم و گفتم هیچ دلیلی ندارد هر هفته به مهمانی برویم. آنقدر بحث کردیم تا در نهایت گفتم که چقدر در طول هفته خسته میشوم و به خواب صبح جمعه احتیاج دارم. او هم گفت خب همان اول میگفتی که این همه بحث نکنیم. راستش او هم دلیلش را نپرسیده بود. اما اگر همانموقع به آرامی برایش توضیح میدادم، غول بین ما اینقدر بزرگ نمیشد.
گل صداقت …
سال ها پیش در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت . با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد. چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبان های بسیاری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید …
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت …
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود