مدیرالنفیسه

  • خانه 
  • In the name of Allah the merciful and the compassionate 
  • تماس  
  • ورود 

یک نفر را بخواهید که شما را دوست داشته باشد بخطر آنچه که هستید

22 اردیبهشت 1398 توسط مدیر النفیسه

یک نفر را توی زندگیتان راه بدهید که برای بودن و ماندنش نیازی نباشد دست به قد و قواره اتان بزنید
که نیازی نباشد برای راضی نگه داشتنش
از رنگ مورد علاقه تا تفریحاتتان را عوض کنید
و بشوید یک آدمی که هیچ وقت نبوده اید.

کسی که قیچی دست گرفته و خودش قرار است طرز فکر و عقیده جدید بدوزد
و تنتان کند را راه ندهید به خلوتتان؛

کسی که دنیایتان را رنگ دنیا خودش میکند
و از شما چیزی میسازد که میخواهد بعد مشغول دوست داشتن آن آدمی که
خودش ساخته میشود.

یک نفر را انتخاب کنید که شما را با همین چهره و ظاهر بخواهد
با همین رنگ مو و مدل چشم
با همین لحن صحبت کردن و نوعِ زندگی.

یک نفر را بخواهید که شما را دوست داشته باشد
بخطر آنچه که هستید
نه بخاطر آنچه که او دوست دارد باشید.

 نظر دهید »

از مکافات عمل غافل مشو

22 اردیبهشت 1398 توسط مدیر النفیسه

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر…
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر… بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر… تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته
لحن و عبارت ” برو بالاتر ” خاطره بسیار تلخی را در من زنده میکرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر… برو بالاتر..

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :

- بچه پامنار بودم.
گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم.

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. شناخته بودمش.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که

❣️از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

?دکتر عبدالوهابی (استاد آناتومی دانشگاه تهران)

 نظر دهید »

مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی

22 اردیبهشت 1398 توسط مدیر النفیسه

حرمتها که شکسته شد
مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی
انچه در دستت بود امانتی پنهان بود حراج شد
انچه نباید بگویی گفته شد
فاجعه را یک عذر خواهی درست نمیکند
حرف، حرف ویران کردن دل است
نه دیواری خراب کنی از نو بسازی
دلی که ویران کردی قصری بود که خود ساکن آن بودی”
راستی حالا که خود را بی خانه کردی
با آوارگیت چه میکنی
شاید به خرابه های جا مانده از دیگران پناه میبری…….؟؟

 نظر دهید »

مسافر سنت در هزاره سوم

22 اردیبهشت 1398 توسط مدیر النفیسه

روزنوشتهای شهری

مسافر سنت در هزاره سوم

شنبه-آخرین مسافر تاکسی هستم و توی ایستگاه پیاده می شوم، یکی از راننده تاکسی هایی که داخل ایستگاه دور هم ایستاده اند می گوید حاجی به بالایی ها بگو که گرانی است! می خندم و پاسخ می دهم بله متاسفانه همه گرفتارش هستیم، با این فرق که شما می توانید دو تا مسافر بیشتر بزنید، ولی من نمی توانم ستون “مسافر سنت در هزاره سوم” را دو بار در هفته بنویسم!
بعد با هم می خندیم و رفیقش به او می گوید ببین آخوند جماعت در جواب نمی ماند!

یکشنبه-راننده توی آینه ماشین آمبولانس را می بیند و زوزه آژیرش را می شنود، اما باز هم دارد جلو می آید و راه را در میانه چهارراه بر او می بندد! از شتاب و هول راننده آمبولانس می فهمد که به جای فرمان خودرو، جان بیمار توی دستهای اوست اما باز هم بی اعتنایی می کند، با این جور آدم ها چه باید کرد؟

دوشنبه-راننده تاکسی خطی که کرایه اش پانصد تومان گران شده است قبل از این که کسی از مسافران غر بزند خودش اعتراض را شروع می کند و پیاپی از گرانی می گوید و تکرار می کند که خودم می دانم دو هزار تومان برای این مسیر زیاد است اما چه کنم؟ تا زمانی که به مقصد برسیم همچنان دارد با صدای بلند داد و بیداد می کند طوری که مسافران به او دلداری می دهند و آرامش می کنند که ان شالله درست می شه، چه می شود کرد و …! به نظرم تاکتیک خیلی خوبی است، شاید توی جلسات و دورهمی ها هم اگر من قبل از بقیه شروع کنم به نق زدن و داد و بیداد کردن دیگر لازم نباشد اعتراض دیگران را بشنوم و انتقادهایشان را جواب بدهم!

سه شنبه-توی اتوبوس بی آر تی جای نشستن نیست. مردی میانسال برمی خیزدو اصرار می کند که به جای او بنشینم. قبول نمی کنم و به شوخی می گویم می ترسم خبرش به خانمم برسد و فکر کند پیر شده ام! آخر یکی از دو علامت پیری این است که توی اتوبوس برای نشستن به آدم تعارف کنند! می پرسد: نشانه دیگر چیست؟ با هم می خندیم!

چهارشنبه-جوانی که یک بسته کیک در دست گرفته و می خورد عمدا از میانه پیاده رو به طرف من می آید، با نرمی و آرامش به او می گویم لابد مسافر یا مریض هستی که روزه نمی گیری اما روزه خواری علنی فقط یک معنی دارد! همان طور که دهانش می جنبد با کنجکاوی منتظر بقیه حرف من است، بعد از او می پرسم که اگر در یک مجلس ختم که یک خانواده عزادار سیاه پوشیده و مشغول سوگواری هستند یک نفر با لباس قرمز وارد شود و شروع کند به رقصیدن و بشکن زدن فکر می کنی دیگران در باره او چه خواهند گفت؟ بهت زده نگاهم می کند. می گویم روزه خواری در حضور روزه داران چنین رفتاری است!

پنجشنبه-وقتی به قطار نمی رسم روی صندلی ایستگاه مترو می نشینم و مشغول مطالعه می شوم. آرام آرام جمعیت می رسند و مردی که کنار صندلی ایستاده خم می شود تا دو زانو کنار دیوار بنشیند. بلند می شوم و او را به جای خودم می نشانم. تشکر می کند و همان جمله تکراری را بر زبان می آورد: حاج آقا کاش … با خود فکر می کنم وقتی که می شود دل ها را این قدر ارزان و راحت خرید، چرا نمی خریم؟
(یادداشت روزنامه شهرآرا)

✍️ #محمدرضا_زائرى

 نظر دهید »

ترس از بزرگی مشکل

22 اردیبهشت 1398 توسط مدیر النفیسه

#پندانه

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستا ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، مراد ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ!»
مراد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ. ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است!

ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند: «برای چه از حال رفتی؟»
مراد گفت: «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک سگ است!»
مراد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.


? حضرت علی علیه السلام : هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن بینداز زیرا ترس از آن کار، بزرگتر از خود آن کار است.

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 150
  • 151
  • 152
  • ...
  • 153
  • ...
  • 154
  • 155
  • 156
  • ...
  • 157
  • ...
  • 158
  • 159
  • 160
  • ...
  • 1255
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 <   >
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

مدیرالنفیسه

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • اجتماعی
  • احکام
  • امام خمینی
  • امام زمان (عج)
  • ایام مذهبی و ملی و مناسبتی
  • بارداری
  • بدون موضوع
    • نهج البلاغه
  • بهداشتی
  • تاریخی
  • تربیت کودک
  • تربیتی
  • تغذیه
  • حدیث
    • تربیتی
  • حکایت
  • خانه داری
  • خانواده
  • خانواده
  • سیاسی
  • سیره وسخنان بزرگان
  • شبهات
  • شهدا
  • طنز
  • طنز
  • عصر بخیر
  • فن بیان
  • قانون
  • قرآن
  • متن ادبی
  • مقام معظم رهبری
  • نشر کتاب
  • همسرانه
  • یک صفحه کتاب

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

کاربران آنلاین

  • صفيه گرجي
  • راضيه فارغ

رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 11
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 18
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 14
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس